از خیابان واصف( در حال احداث ) بازدیدی داشتیم.
درست است که این خیابان کمی از مشکلات ترافیکی شهر را حل می کند لیکن به چه قیمت
به قیمی که گذشته خودمان را با دست خودمان از بین ببریم .
توصیه بنده به مسئولین شهر این است که اگر این بافت از بین رفته حداقل منازلی را که نبش
این خیابان قرار گرفته به حالت قدیمی خود ترمیم نمایند تا در آینده نگاه گردشگران را به خود
جلب کنند .
ایمنی و بهداشت نمود که از مدیران شهرک صنعتی سلیمان صباحی بیدگلی دعوت به عمل
آورد ولی متاسفانه از ۳۰۰ نفر دعوت شده فقط ۳ نفر شرکت کرده بودند وبسیار جای شرمندگی
بود و این خود نشانه اهمیت ندادن مدیران به مسئله ایمنی و بهداشت است . عکس زیر راوی
و بیانگر این مطلب می باشد

دهی می باشد که متاسفانه روز به روز شاهد این هستیم که به دست فراموشی سپرده
می شود . دلایل مختلفی باعث این کار شده که از جمله دلایل مهم آن این است که اگر کسانی
به زبان دهی سخن گویند از سوی بعضی مردم مورد تمسخر قرار می گیرند و یا بعضی افراد
کلاسشان بالا رفتهو دیگر نباید به زبان دهی صحبت کنند و عده هم به این زبان اهمیت نمی دهند
و از انتقال نسل به نسل آن غافل می مانند غافل از اینکه از سال ۲۰۰۰ میلادی افرادی که فقط
به یک زبان سخن گویند بی سواد شمرده می شوند و ما به دست خود زبان مادری مان را نابود
می کنیم و همه مردم باید بدانند کسانی که گذشته خود را انکار می کنند آینده ای نخواهند
داشت
(مهدی شادان پور 24/11/88)
ماده ۷ : قرارداد کار عبارت است از قرارداد کتبی یا شفاهی که به موجب آن کارگر در قبال دریافت حق السعی کاری را برای مدت موقت یا مدت غیر موقت برای کارفرما انجام میدهد .
تبصره ۱: حدکثر مدت موقت برای کارهایی که طبیعت آنها جنبه غیر مستمر دارد توسط وزارت کارو امور اجتماعی تهیه و به تصویب هیات وزیران خواهد رسید .
تبصره ۲ : در کارهایی که طبیعت آن جنبه مستمر دارد در صورتیکه مدتی در قرارداد ذکر نشود قرارداد دایمی تلقی میشود .
ماده ۸ : شروط مذکور در قرارداد کار یا تغییرات بعدی آن در صورتی نافذ خواهد بود که برای کارگر مزایایی کمتر از امتیازات مقرر در این قانون منظور ننماید .
ماده 9 : برای صحت قرارداد کار در زمان بستن قرارداد رعایت شرایط ذیل الزامی است :
الف : مشروعیت مورد قرارداد
ب : معین بودن موضوع قرارداد
ج : عدم ممنوعیت قانونی و شرعی طرفین در تصرف اموال یا انجام کار مورد نظر
ماده 10 : قرارداد کار علاوه بر مشخصات دقیق طرفین باید حاوی موارد ذیل باشد :
• نوع کار یا حرفه و وظیفه ای که کارگر باید به آن اشتغال یابد .
• حقوق یا مزد مبنا و لواحق آن .
• ساعات کار تعطیلات و مرخصی ها .
• تاریخ انعقاد قرارداد
• مدت قرارداد چنانچه کار برای مدت معین باشد .
• موارد دیگری که عرف و عادت شغل یا محل ایجاب نماید .
در مواردی که قرارداد کتبی باشد قرارداد در چهار نسخه تنظیم میگرددکه یک نسخه از ان به اداره کار محل و یک نسخه نزد کارگر و یک نسخه نزد کارفرما و نسخه دیگر در اختیار شورای اسلامی کار و در کارگاههای فاقد شورا در اختیار نماینده کارگر قرار میگیرد .
دوره آزمایشی
طبق ماده ۱۱ قانون کار طرفین میتوانند با توافق یکدیگر مدتی را به نام دوره آزمایشی کار تعیین نمایند .درخلال این دوره هریک از طرفین حق دارد بدون اخطار قبلی و بی آنکه الزام به پرداخت خسارت داشته باشد رابطه کار را قطع نماید .درصورتیکه قطع رابطه کار از طرف کارفرما باشد وی ملزم به پرداخت حقوق تمام دوره آزمایشی خواهد بود و چنانچه کارگر رابطه کار را قطع نماید کارگر مستحق دریافت حقوق مدت انجام کار خواهد بود .
تبصره : مدت دوره آزمایشی باید در قرارداد کار مشخص شود حداکثر این مدت برای کارگران ساده و نیمه ماهر یک ماه و برای کارگران ماهر و دارای تخصص سطح بالا سه ماه میباشد
وضعیت تغییر مالکیت کارگاه و اثر آن در قرارداد کارگران
طبق ماده ۱۲ قانون کار هرنوع تغییر حقوقی در وضع مالکیت کارگاه از قبیل فروش و انتقال به هرشکل تغییر نوع تولید ، ادغام در موسسه دیگر ، ملی شدن کارگاه ، فوت مالک و امثال آن ، در رابطه قراردادی کارگرانی که قراردادشان قطعیت یافته موثر نمیباشد و کارفرمای جدید ، قاپم مقام تعهدات و حقوق کارفرمای سابق خواهد بود .
مواردی که کار از طریق مقاطعه انجام پذیرد .
طبق ماده ۱۳ در مواردی که کار از طریق مقاطعه انجام پذیرد مقاطعه کننده مکلف است قرارداد خود را با مقاطعه کار به نحوی منعقد نماید که در آن مقاطعه کار متعهد گردد که تمامی مقررات این قانون را در مورد کارکنان خود اعمال نماید .
تبصره ۱: مطالبات کارگر جز دیون ممتازه بوده و کارفرمایان موظف میباشند بدهی پیمانکاران به کارگران را برابر رای مراجع قاونی از محل مطالبات پیمانکار ، منجمله ضمانت حسن انجام کار ، پرداخت نماید .
تبصره ۲ : چنانچه مقاطعه دهنده برخلاف ترتیب فوق به انعقاد قرارداد مقاطعه کار بپردازد و یا قبل از پایان 45 روز از تحویل موقت ، تسویه حساب نماید ، مکلف به پرداخت دیون مقاطعه کار در قبال کارگران خواهد بود .
|
|
|
خديجه ثقفي (قدس ايران)، در مورد ازدواج خود با امام(ره) خاطرات زيبايي بر زبان ميآورد: من متولد سال 1333 قمري هستم. پدرم 29 يا 30 ساله بود كه به فكر افتاد براي ادامه تحصيل به قم برود. در آن زمان من تقريباً 9 ساله بودم. پدر و مادرم به قم رفتند و 5 سال در آنجا ماندگار شدند اما من نزد مادربزرگم ماندم. در واقع، من از اول نزد مادربزرگم مانده بودم و با او زندگي ميكردم. من فرزند اول پدر و مادرم بودم. وقتي آنان به قم ميرفتند، 2 خواهر داشتم كه يكي از آنان فوت كرده بود و نيز 2 برادر. در كتاب پا به پاي آفتاب به نقل از همسر امام راحل آمده است: پدرم خوش تيپ و شيك و خوش لباس بود. بهطور مثال در آن زمان، پوستين اسلامبولي ميپوشيد و از خانه بيرون ميرفت و همه طلاب تعجب ميكردند. با وجود اين، هم عالم بود، هم دانشمند و هم اهل علم و اهل ايمان و متدين. يادم است كه پدرم اجازه نميدادند ما بدون چاقچور به مدرسه برويم. كفشهايمان هم بايستي مشكي و ساده و آستين لباسمان هم بايستي بلند ميبود. همانطور كه گفتم، من با مادربزرگم زندگي ميكردم. نام او خانم مخصوص بود و ما به او خانم ماماني ميگفتيم. زماني كه خانوادهام در قم بودند، من و مادربزرگ، هر 2 سال يك مرتبه به قم ميرفتيم. 2 شب در راه ميخوابيديم. يك شب در عليآباد و يك شب هم در جاي ديگر. پدرم در قم خانه آبرومندي در كوچه آسيد اسماعيل در بازار اجاره كرده بود. خانه بزرگي بود كه اندروني و بيروني و حياط خوبي داشت. صاحبخانه هم تاجر معتبري بود. آن زمان مدرسهاي كه در آن دروس جديد تدريس ميشد، كلاسي داشت كه 20 شاگرد در آن حضور داشتند. تعداد كساني كه ميتوانستند ماهي 5 ريال بدهند، خيلي كم بود، به همين دليل فقط دختران پزشكان، تاجرها يا... به مدرسه ميرفتند. ما 3 خواهر بوديم كه به مدرسه ميرفتيم. خواهرهايم درقم درس ميخواندند و من در تهران. خلاصه، تا كلاس هشتم درس خوانده بودم كه صحبت ازدواج مطرح شد. همانطور كه گفتم، در آن مدتي كه خانوادهام در قم بودند، ما چند بار به آنجا رفتيم. يك بار 10 ساله بودم، يك بار 13 ساله و يك بار هم 14 ساله. دفعه آخر، پدرم از مادربزرگم خواهش كرد كه من بمانم. مادربزرگم ميخواست پس از 15 روز به تهران برگردد. چون عيد بود. پدرم خواهش و تمنا كرد: (من قدسي جان را سير نديدم. بگذاريد 2 ماه پيش من بماند. ما تابستان به تهران ميآييم و او را ميآوريم.) بالاخره مادربزرگم راضي شد و من با اينكه راضي نبودم، چند ماه در قم ماندم. آن موقع من تصديق ششم را گرفته بودم، به هر حال چند ماه در قم ماندم و بعد با مادرم به تهران آمدم.در مدت اين 5 سال، پدرم در قم دوستاني پيدا كرده بودكه يكي از آنان آقا روحالله بودند. هنوز حاجي نشده و مرد نجيب، متدين و باسوادي بودند. پدرم ايشان را كه با من 12 سال تفاوت سني داشت پسنديده بود. يكي ديگر از دوستان پدرم آقاي سيد محمد صادق لواساني بودند كه به آقا روحالله گفته بود: چرا ازدواج نميكني؟ ايشان هم كه 26، 27 سال داشتند، گفته بودند: من تاكنون كسي را براي ازدواج نپسنديدهام و از خمين هم نميخواهم زن بگيرم و كسي را در نظر ندارم. آقاي لواساني گفته بودند: آقاي ثقفي 2 دختر دارد و خانم داداشم ميگويد خوبند. بعدها آقا برايم تعريف كردند كه وقتي آقاي لواساني گفت كه آقا ثقفي 2 دختر دارد و از آنها تعريف ميكنند، مثل اينكه قلب من كوبيده شد. اين طور شد كه آقاي لواساني از طرف امام آمد خواستگاري. قبل خواستگاري حدود 2 ماه طول كشيد. چون من حاضر نبودم به قم بروم. آن زمان هم كه به خانه پدرم ميرفتم، بعد از 10، 15 روز از مادربزرگم ميخواستم كه برگرديم. چون قم مثل امروز نبود. زمين خيابان تا لب ديوار صحن قبرستان بود و كوچهها خيلي باريك بودند. به همين خاطر، زود از قم ميآمدم. آن 2 ماهي كه پدرم مرا به زور نگه داشت، خيلي ناراحت بودم. مراحل خواستگاري آغاز شد. پدرم ميگفت: از طرف من ايرادي نيست و قبول دارم. اگر تو را به غربت ميبرد، اما آدمي است كه نميگذارد به تو بد بگذرد. پدرم به دليل رفاقت چندسالهاش از آقا شناخت داشت، اما من ميگفتم: اصلاً به قم نميروم. گرچه بر اثر خوابهايي كه ديدم، فهميدم اين ازدواج مقدر است. آقا سيد احمد لواساني از جانب داماد، هر شب ميآمد خواستگاري و ميپرسيد: چه شد؟ پدرم هم ميگفت: زنها هنوز راضي نشدهاند. آقا سيد احمد هم كه با پدرم دوست بود، 2، 3 روز ميماند و برميگشت. مدتي گذشت تا اينكه دفعه پنجمي كه در عرض دو ماه آمده بود، گفت: بالاخره چه شد؟ پدرم ميخواست رد كند و بگويد: من نميتوانم دخترم را بدهم. اختيارش دست خودش و مادربزرگش است و ما براي مادربزرگش احترام قائليم. مادربزرگم راضي نبود، چون شريك ملكهاي مادربزرگم هم از من خواستگاري كرده بود. فرداي شبي كه آن خواب را ديدم، سرصبحانه جريان را براي مادربزرگم تعريف كردم، بلافاصله وقتي اسباب صبحانه را جمع كرديم، پدرم وارد شد، زمستان بود و كرسي گذاشتيم. همه اينها بر حسب اتفاق بود. وقتي پدرم وارد شد و نشست، من چاي آوردم، گفتند: آقا سيد احمد آمده، دفعه پنجمش است و حرفي به من زده كه اصلاً قدرت گفتن ندارم. حرف اين بود: با رفاه بزرگ شده و با وضع طلبگي نميتواند زندگي كند و اين حرفها را كساني كه مخالفند، ميزنند. در واقع همه مخالف بودند، اول خودم، بعد مادربزرگم، مادرم و همه فاميل، پدرم هم گفت: ميل خودتان است، اما به ايشان اعتقاد دارم كه مرد خوب، باسواد و متديني است و ديانتش باعث ميشود كه به قدسيجان بد نگذرد. پدرم گفت: اگر ازدواج نكني، من ديگر كاري به ازدواجت ندارم. سپس گزي را برداشتند و گفتند: من به عنوان رضايت قدسي ايران گز را ميخورم. باز من چيزي نگفتم، ابهت خوابي كه ديده بودم، مرا گرفته بود، خواب چه بود؟ خواب حضرت رسول(ص)، اميرالمومنين و امام حسن(ع) را ديدم، در حياط كوچكي كه همان حياطي بود كه براي عروسي اجاره كردند، همان اتاقها به همان شكل و شمايل، حتي پردههايي كه خريدند، همان بود كه در خواب ديده بودم، آن طرف حياط اتاق، مردها بودند، پيامبر(ص) و حضرت علي(ع) و امام حسن(ع) نشسته بودند و طرفي كه اتاق عروس بود، من بودم و پير زني با چادري شبيه چادر شب كه نقطههاي ريزي داشت و به آن چادر لكي ميگفتند، در اتاق شيشه داشت و من آن طرف را نگاه ميكردم، از او پرسيدم: اينها چه كساني هستند؟ پيرزن گفت: آن رو به رويي كه عمامه مشكي دارد پيامبر(ص)، آن مرد هم كه مولوي سبز و كلاه قرمز با شال بلند دارد، علي(ع) است، اين طرف هم جواني عمامه مشكي بود كه پيرزن گفت: اين هم امام حسن(ع) است... خوشحال شدم و گفتم: اي واي، اين پيامبر است و اين اميرالمومنين، من اين افراد را دوست دارم، آن آقا امام دوم من است و از خواب پريدم، ناراحت شدم كه چرا زود از خواب پريدم، زماني كه براي مادربزرگم تعريف كردم، گفت: مادر! معلوم ميشود كه اين سيد حقيقي است، اين تقدير توست. سرانجام آقا سيد احمد لواساني و 2 برادر امام(ره) و آقا سيد محمد صادق لواساني و داماد با يك خدمتگزار به نام مسيب براي خواستگاري نزد پدرم آمدند. پدرم هم مرا خبر كرد. ذبيحالله، خدمتگزار آقايم، آمد منزل مادربزرگم و گفت: خانم مهمان دارند، گفتهاند قدسي ايران بيايد آنجا. مادربزرگم گفت: مهمانش كيست؟ به او سفارش كرده بودند كه نگويد داماد آمده است. واهمه از اين داشتند كه باز بگويم نه. من هم رفتم خانه مادرم. آنجا كه رفتم موضوع را فهميدم. آن خواهرم كه يك سال و نيم از من كوچكتر بود، شمس آفاق، ديد و گفت داماد آمده! داماد آمده! مرا بردند و داماد را از پشت اتاق نشانم دادند. مردها توي اتاق ديگري نشسته بودند و من از پشت در اتاق ايشان را ديدم. آقا زردچهره بودند و مويشان كمي به زردي ميزد. اتفاقاً رو به روي در، زير كرسي نشسته بود. وقتي برگشتم، مادرم و خواهرانم هم آمدند و داماد را ديدند. چون هيچكدام قبلاً داماد را نديده بودند. من از داماد بدم نيامد اما سني هم نداشتم كه بتوانم تشخيص بدهم كه چه كار بايد بكنم. ذاتاً هم آدم صاف و سادهاي بودم. پدرم آمد و آهسته از خانم جانم پرسيد: وقتي قدسي ايران برگشت، چه گفت؟ مادرم گفت هيچي نشسته است بعداً به من گفتند: وقتي تو ساكت نشسته بودي، به زمين افتاد و سجده كرد. چون خودش ايشان را پسنديده بود. پدرم هميشه ميگفت من دلم يك پسر اهل علم ميخواهد و يك داماد اهل علم. همين هم شد. آقا اهل علم بود و يكي از برادرهايم، يعني حسن آقا را هم اهل علم كرد. با وجود همه آنچه گفتم، پدرم هم به آساني رضايت نداد. روزي كه ميخواست جواب مثبت به آقا سيد احمد بدهد، به ايشان گفته بود خانمها ايراد ميگيرند. آقا سيداحمد پرسيده بود: ايرادشان چيست؟ پدرم گفته بود: يكي اين كه او را نميشناسد و او مال خمين است و دختر در تهران بزرگ شده و در رفاه بزرگ شده است و وضع مالي مادربزرگش خيلي خوب بوده و با وضع طلبگي زندگي كردن برايش مشكل است. ما نميدانيم آيا اصلاً چيزي دارد يا نه. اگر درآمدش فقط شهريه حاج عبدالكريم باشد، نميتواند زندگي كند. ما ميخواهيم بدانيم كه آيا از خودش سرمايهاي دارد؟ از آن گذشته داماد زن ديگري دارد يا نه؟ شايد در خمين زن و بچه داشته باشد. بعدها خود امام به من گفتند كه ايشان اصلاً زن نديده بودند. آقا سيد احمد به پدرم گفته بود: خانمها درست ميگويند. به من اطمينان داري يا نه؟ اگر به من اطمينان داري، خودم ميروم خمين و تحقيق ميكنم و از وضع زندگي ايشان ميپرسم. بعد هم رفت خمين و منزلشان را ديد. منزل خانواده امام مفصل و آبرومند بود. 2 تا حياط تو در تو داشتند و خودشان هم خيلي خوب و خوش برخورد و آقامنش بودند. بودجه او هم ماهي سيتومان بود كه از ارث پدر داشت. وقتي آقا سيداحمد لواساني ميآيد، ماجرا را به پدرم ميگويد. او هم رضايت ميدهد. بعد هم كه من آن خواب را ديدم. عروسي ما در ماه مبارك رمضان بود و اين مسئله چند دليل داشت. اول اينكه امام مقيد بودند كه درسها تعطيل باشد و دوم آن كه من نزديك تولد حضرت صاحبالزمان(عج) آن خواب را ديدم و به اين دليل، خواستگاران اول ماه رمضان آمدند. عقد ما مفصل نبود. پدرم در اتاق بزرگ اندروني كه تالار نام داشت، نشسته بود. مرا صدا كرد و گفت: قدسيجان! بيا. من تازه از مدرسه آمده بودم و چون بيچادر پيش ايشان نميرفتيم، چادر خواهر كوچكم را انداختم سرم و نزدشان رفتم. پدرم گفت: آن طرف كرسي بنشين. خانواده داماد روز اول ماه رمضان آمده بودند و آن روز، هشتم ماه بود. در اين مدت، چند روز در منزل پدرم بودند و مادرم هم خوب و مفصل از آنان پذيرايي كرده بود. آنان در پي خانهاي اجارهاي ميگشتند تا عروس را ببرند. بنا بود عروسي در تهران برگزار شود و بعد به قم برويم. بعد از 8 روز، خانه پيدا شد كه درست هماني بود كه در خواب ديده بودم. پدرم گفت: مرا وكيل كن كه من آقا سيداحمد را وكيل كنم كه بروند حضرت عبدالعظيم(ع) صيغه عقد را بخوانند. آقا هم برادرش آقاي پسنديده را وكيل ميكند. من مكثي كردم و بعد گفتم: قبول دارم. به اين ترتيب، رفتند و صيغه عقد را خواندند. بعد از اينكه خانه مهيا شد، پدرم گفتند: به اينها اثاث بدهيد كه ميخواهند بروند آن خانه. اثاث اوليه مثل فرش و لحاف كرسي و اسباب آشپزخانه و ديگر چيزها را فرستادند. يك ننه خانم هم داشتيم كه دايه مادرم بود. او را هم با دخترش عذراخانم فرستادند آنجا براي پذيرايي و آشپزي. شب پانزدهم يا شانزدهم ماه مبارك رمضان بود كه دوستان و فاميل را دعوت كردند و لباس سفيد و شيكي را كه دختر عمهام با سليقه روي آن، گل نقاشي كرده بود، دوختند و من پوشيدم. مهريهام هزار تومان بود. خانواده داماد گفتند: اگر ميخواهيد خانه مهر كنيد. ولي پدرم به من گفت: من قيمت ملك و خانههايشان را نميدانستم. نميدانستم قيمت در خمين چطور است، به همين دليل هم پول مهر كردم. من هرگز مهرم را مطالبه نكردم اما امام آخرهاي عمرشان وصيت كردند كه يك دانگ از خانه قم به عنوان مهر من باشد. امام(ره) هميشه احترام مرا داشتند. هيچ وقت با تندي صحبت نميكردند. اگر لباس و حتي چاي ميخواستند، ميگفتند: ممكن است بگوييد فلان لباس را بياورند؟ گاهي اوقات هم خودشان چاي ميريختند. در اوج عصبانيت، هرگز بياحترامي و اسائه آداب نميكردند. هميشه در اتاق، جاي بهتر را به من تعارف ميكردند. تا من نميآمدم سر سفره، خوردن غذا را شروع نميكردند. به بچهها هم ميگفتند صبر كنيد تا خانم بيايد. ولي اين طور نبود كه بگويم زندگي مرا با رفاه اداره ميكردند. طلبه بودند و نميخواستند دست، پيش اين و آن دراز كنند، همچنان كه پدرم نميخواست. دلشان ميخواست با همان بودجه كمي كه داشتند، زندگي كنند، ولي احترام مرا نگه ميداشتند و حتي حاضر نبودند كه من در خانه كار بكنم. هميشه به من ميگفتند: جارو نكن. اگر ميخواستم لب حوض روسري بچه را بشويم، ميآمدند و ميگفتند: بلند شو، تو نبايد بشويي. من پشت سر ايشان اتاق را جارو ميكردم و وقتي منزل نبودند، لباس بچهها را ميشستم. يك سال كه به امامزاده قاسم رفته بوديم، كسي كه هميشه در منزلمان كار ميكرد با ما نبود. بچهها بزرگ شده و دخترها شوهر كرده بودند. وقتي ناهار تمام شد، من نشستم لب حوض تا ظرفها را بشويم. ايشان همين كه ديدند من دارم ظرفها را ميشويم، به فريده، يكي ازدخترها كه در منزل ما بود، گفتند: فريده! بدو. خانم دارد ظرف ميشويد. امام در مسائل خصوصي زندگي من دخالت نميكردند. اوايل زندگيمان، يادم نيست هفته اول يا ماه اول به من گفتند: من كاري به كار تو ندارم. به هر صورت كه ميل داري لباس بخر و بپوش اما آنچه از تو ميخواهم اين است كه واجبات را انجام بدهي و محرمات را ترك بكني، يعني گناه نكني. |
باغ پرندگان فعاليت خود را در مرداد ماه 1375 آغاز كرده است. اين باغ با مساحتي بالغ بر 55000 مترمربع يكي از جاذبه هاي تفريحي شهر اصفهان است. اين مجموعه كه بخشي از پارك جنگلي ناژوان و رودخانه زاينده رود است از معدود باغهاي پرندگان در خاورميانه مي باشد. مساحت داخلي زير توري باغ 17000 مترمربع و مساحت توري كه بر روي 16 ستون متحرك به ارتفاع حداكثر 32 متر قرار گرفته است 40000 مترمربع است.
باغ پرندگان توسط شهرداري اصفهان احداث شده است و اكنون تحت مديريت طرح ساماندهي ناژوان و صفه اداره مي شود.
اين مجموعه از قسمتهاي مختلفي تشكيل شده است كه به اختصار به معرفي آنهامي پردازيم :
1) جزيره باغ پرندگان :
اين جزيره بزرگترين جزيره رودخانه زايند رود است كه فضاي سبز آن زيبايي خيره كننده اي به باغ پرندگان داده است. اين جزيره با يك پل چوبي به باغ پرندگان متصل مي شود.
2) ماكت :
نمونه كوچكي از باغ پرندگان، همراه با برخي گونه هاي پرندگان آزاد در باغ است. اين ماكت ساختار و سازه باغ را براي بازديد كنندگان در بدو ورود به نمايش مي گذارد.
3) ساختمان اداري :
بخش اداري باغ پرندگان در اين قسمت قرار دارد. هماهنگي كليه امور مربوط به باغ اعم از امور بازديد كنندگان و پرندگان توسط كارشناسان و پرسنل اين بخش صورت مي گيرد.
4) ساختمان برج :
اين ساختمان كه به شكل برج كبوتر تعبيه گرديده داراي دستگاههاي جوجه كشي جهت تكثير و زاد آوري پرندگان و شامل اطاقهايي براي نگهداري از جوجه هاي تازه متولد شده و والدين در حال جفت يابي مي باشد.
5) وروديهاي باغ :
اين مجموعه با داشتن ورودي ؛ يكي جهت خريداري بليط (ورودي اول) و ديگري براي تحويل آن (ورودي دوم) ، مسير ورود بازديد كنندگان را مشخص مي سازد.
باغ پرندگان مكاني است كه امكانات ويژه اي جهت زندگي هر پرنده تقريباً مطابق با محيط زيست طبيعي آن پرنده اختصاص داده شده است. از جمله اين امكانات موارد زير را مي توان نام برد :
1) بركه ها : 4 بركه كوچك و بزرگ در باغ پرندگان وجود دارد كه محل زندگي پرندگان آبچر مانند انواع اردك ها، قوها، غازها و … مي باشد. بركه بزرگي در قسمت مركزي باغ قرار گرفته است بطوريكه تعداد زيادي از اين پرندگان آبچر را در بر مي گيرد.
2) صخره : صخره باغ كه در ضلع شرقي قرار گرفته محيط زيستي مناسب جهت پرندگان كوهستاني و بياباني است. پرندگاني چون كبكها بيشتر در اين محيط ديده مي شوند.
3) قفسهاي شيشه اي : از آنجا كه اصفهان داراي شرايط اقليمي خاص خود مي باشد، اين قفسها با دارا بودن امكانات ويژه اي چون دستگاه تهويه، شوفاژ و كولر محيط مناسبي را براي پرندگاني كه در محيط زيست طبيعي آنها شرايط خاص آب و هوايي حاكم است، فراهم مي نمايد.
4- قفسهاي آهني : اين قفسها به دليل نوع تغذيه پرندگان شكاري ساخته شده است. زيرا اينها در صورت آزاد بودن در محيط از ساير پرندگان و جوجه آنها استفاده مي كنند. همچنين سعي شده است محيط زيست طبيعي آنها كه مناطق صخره اي كوهستاني است در قفسهاي مربوط مهيا گردد.
5) فضاي سبز جنگلي : اين فضا كه از جمله مناطق زيست پرندگان جنگلي است در سرتاسر محيط باغ ايجاد شده و پرندگان به صورت آزاد در اين فضا پرواز مي كنند.
از مهمترين اهداف احداث اين باغ موارد زير را مي توان نام برد :
1- پر كردن اوقات فراغت و تفريح و تفرجّ بازديد كنندگان.
2- بالا بردن سطح اطلاعات و آگاهي مردم در ارتباط با پرندگان.
3- فراهم كردن شرايط مناسب جهت جذب توريست.
4- حفاظت ژنتيكي از گونه هاي در حال انقراض.
5- توليد و تكثير پرندگان نادر و فروش پرندگان مازاد.
6- تاكسيدرمي گونه هاي تلف شده به عنوان يك صنعت و هنر.
7- مطالعه و تحقيق بر روي گونه هاي جديد.
ديگري برگزاري جلسات و گردهماييهاي مذهبي. بسيارند کساني که هنوز مراسم دعاي کميل چمران را به خاطر دارند، حتي ايشان در برههاي از زمان دست به ترجمه دعاي کميل ميزند تا استفاده از آن براي ديگران راحتتر باشد. خود نيز در يکي از مناجاتهايش گفته است:
«خدايا ميداني…. در آن روزگاري که طرفداري از اسلام به ارتجاع و قهقراگرايي تعبير ميشد و کمتر کسي جرأت ميکرد از مکتب مقدس تو دفاع کند، من در همهجا، حتي سرزمين کفر، علم اسلام را برميافراشتم و با تبليغ منطقي و قوي خود، همه مخالفين را وادار به احترام ميکردم و تو اي خداي بزرگ! خوب ميداني که اين فقط بر اساس اعتقاد قلبي من بود و هيچ محرک ديگري نميتوانست داشته باشد.»
بعد از اتمام تحصيلات عاليه، چمران امکان بهرهگيري از آخرين تجهيزات آزمايشگاهي در آمريکا همراه با بسياري از امکانات رفاهي ديگر را يافته بود، اما هيچ يک از اينها روح ناآرام او را راضي نميساخت. گذراندن يک دوره کامل جنگهاي چريکي در مصر که براي همه آناني که مقام و جايگاه علمي او را ميشناختند، غير قابل باور بود. عزيمت به لبنان و منطقه جبل عامل و تأسيس سازمان امل و در نهايت بازگشت به وطن پس از دو دهه، منجر به تحولات عظيم روحي و معنوي در وي شده بود.
از مصطفي چمران آثار زيادي جز تعدادي مناجات و کتب کوتاه بر جاي نمانده و همين تعداد اندک نيز مورد تحليل محتوايي دقيقي قرار نگرفتهاند. همانطور که آمد، زندگي ايشان سرشار از فراز و نشيبهاي بسياري بوده است؛ اما به جرأت ميتوان گفت، آنچه که در همه اين دوران و شرايط ثابت بوده، تلاش خالصانه و بيصبرانه ايشان براي تکامل گرفتن روح انساني و اوج گرفتن از اين دنياي خاکي و وصول به معشوق و لقاي اليالله بوده است.
تحليل محتوايي آثار چمران نشان از بيطاقتي، پشت پازدن به دنيا و مافيها، تلاش براي رسيدن به اوج اعلاي تکامل بشري که در گفتمان وي «شيعه تمام عيار علي شدن» است، ديده ميشود، شايد به اعتباري رومانتيسيستي هر عقبنشيني از آرمان را خيانت به آرمان و خود ميدانست. درست به همين دليل است که گاه اين رسالت در آمريکا محقق ميشود، گاه در جبل عامل و گاه در دهلاويه. مهم آن است که نبايد آرام گرفت، شايد همين الان هم ديرپا باشد، زودتر تنگه الله اکبر را بايد گرفت، بستان را بايد زودتر فتح کنيم، ما به تنگه چزابه نيازمنديم:
فرق است ميان آنکه يارش در بر با آنکه دو چشم انتظارش بر در
خواننده مناجاتهاي چمران چيزي جز اخلاص و ايمان نخواهد يافت. براي درک آنها ابتدا بايد پذيرفت و به آنها ايمان آورد، آنگاه دربارهشان انديشيد. براي چمران دنيا ميدان آزمايش است و خود را کسي ميداند که سوزي در دل و شوري در سر دارد.
او به واقع به تمام آنچه ميگفت باور داشت، باور داشت که انسان در رنج آفريده شده «لقد خلقنا الانسان في کبد» (بلد 4 )
«من اعتقاد دارم که خداي بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجي که در راه خدا تحمل کرده، پاداش ميدهد و ارزش هر انساني به اندازه درد و رنجي است که در اين راه تحمل کرده است… علي را بنگريد که خداي درد است… حسين را نظاره کنيد که در دريايي از درد و شکنجه فرو رفت… و زينب کبري را ببينيد که با درد و رنج انس گرفته است… درد روح را صفا ميدهد و آدمي را متوجه خود ميکند».
براي چمران معشوق نه در خاک که در افلاک بود و دنيا را بايد سه طلاقه کرد: «روزگاري گذشته که دنيا و ما فيها را سه طلاقه کردهام و از همه چيز خود گذشتم و با آغوش باز به استقبال مرگ رفتم و اين شايد مهمترين و اساسيترين پايه پيروزي من در اين امتحان سخت باشد».
اين فراز از مناجات چمران قابل تأمل است بويژه براي آنان که درصدد تعيين خطر مشي شهيد چمران هستند،ذکر خاطرهاي از ربابه صدر خواهر امام موسي صدر در اينجا براي فهم عبارت فوق راهگشا ميباشد:
«شهيد چمران طي سالهايي که در آمريکا بود، عاشق دختري ميشود که بعداً هم اسمش را عوض ميکند و پروانه ميگذارد. با او ازدواج ميکند و سالهاي بعد صاحب سه فرزند ميشود. چمران همسرش را راضي ميکند تا با او به مصر و بعد لبنان بيايد. آنها مدتي هم در لبنان با هم زندگي ميکنند، اما بعد از مدتي کاسه صبر همسرش لبريز ميشود. شايد تصور شود که چمران هم مثل هر مرد ديگري که در شرايط سخت مبارزاتي قرار گرفته و همسر و فرزندانش هم حاضر نبودند با او زندگي کنند، همه آرمانها را رها کرده و به دنبال خانواده برود، ولي او ترجيح ميدهد از زندگي شخصياش بگذرد. روزي که چمران خانوادهاش را به فرودگاه ميبرد، من همراهشان بودم. چمران در تمام طول مسير گريه ميکرد. يعني در نهايت عشقي که به همسر و فرزندانش داشت، آنها را ترک کرد. اما مسئله مبارزه آنقدر برايش مهم بود که راضي به اين جدايي شد. پس از مدتي همسر چمران تلاش کرد تا وي را وادار کند تا هر از گاهي به ديدن آنها برود، اما چمران گفت ديگر تمام شد. واقعاً دنيا را با تمام ويژگيهايش طلاق داد و ديگر هم سراغ آنها نرفت. اين نرفتن حتي بعد از انقلاب هم ادامه پيدا کرد. او به همسرش گفت: يا با ما بمان و به اين زندگي با تمام ويژگيهايش ادامه بده يا برو. بعد از مدتي فرزند پسرش در سواحل آمريکا غرق شد.»
دنيا براي چمران زنداني البته کوچک بود که ميبايستي در آن عاشقانه و بيصبرانه زيست. ميتوان وزير دفاع، معاون نخستوزير، يا وکيل مجلس بود، اما هيچگاه نبايد از عشق و رسالت اصلي غافل شد که همان وصال است:
کمتر از زره نئي، پست مشو عشق بورز تا به منزلگه خورشيد رسي چرخ زنان
در گفتار چمران اصالت با آن چيزي است که در طبيعت موجود نيست و به همين دليل در آخرين مناجات پيش از شهادتش گفته است:
«اي حيات! با تو وداع ميکنم، با همه زيباييهايت، با همه مظاهر جلال و جبروتت، با همه کوهها، آسمانها و درياها و صحراها، با همه وجود وداع ميکنم. با قلبي سوزان و غمآلود به سوي خداي خود ميروم و از همه چيز چشم ميپوشم… خدايا تو را شکر ميگويم که باب شهادت را به روي بندگان خالصت گشودهاي…»
شهيد چمران در سي و يکم خرداد 1360 پس از شهادت ايرج رستمي فرمانده منطقه دهلاويه به جمع همرزمانش رفت و پس از تسليت شهادت شهيد رستمي گفت: «خدا رستمي را دوست داشت و برد و اگر خدا ما را هم دوست داشته باشد، ميبرد»
زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز تا خود او را زميان با که عنايت باشد
3. و اما بحثي که از ابتدا در پي پاسخ بدان بوديم و مقدمه طولاني از آن جهت ارائه شد تا گوشهاي از شخصيت آن بزرگوار نشان داده شود، آن بود که به راستي شهيد چمران در کدام يک از نظرگاههاي سياسي ميگنجد؟ اگر مصطفي چمران زنده بود و آنگونه که برخي مدعياند، در کدام يک از احزاب و گروههاي سياسي جاي داشت؟ آيا در اردوگاه چپ بود و دلبسته آزادي و جامعه مدني ميشد و يا در اردوگاه راست و اصولگرايي قرار ميگرفت و دغدغه عدالت اجتماعي داشت. هرچند که پيشبيني در اين باب مشکل است، اما با نگاهي به زندگي و منش چمران بويژه در مناجاتهايش ميتوان اطمينان داشت که وي در هيچ يک از گرايشهاي سياسي ـ اجتماعي ايران جاي نميگرفت.
چمران عارفي واصل و خاموش بود که بيش از اينکه در پي سياست عرفي باشد، دلبسته «سياست رومانتيک» بود، بيش از دغدغه خاک واقعاً در پي افلاک بود. آنگونه که از آثار چمران پيداست، وي نه مرد لحظات آرامش و سکون و دعواي زرگري، بلکه مرد لحظات رخداد و به قول هانري کربن در «زماني غير زمانها» سير ميکرد و به اين اعتبار پايان جنگ ميتوانست آغاز غربت او نيز باشد؛ چرا که از اين ديدگاه شعيه واقعي هميشه غريب است و در لحظات غيررخداد غريبتر.
چمران در دهه پنجاه با دکتر علي شريعتي هم دمخور بوده است و مرثيهاي که بر مزار وي خوانده شدت علاقه وي را به دکتر نشان ميدهد. شايد مهمترين وجه اشتراک شريعتي و چمران دلبستگي آنها به آرمان بيش از واقعيت بود. به نظر ميرسد که چمران احساس ميکرد علي شريعتي حرفهاي دلش را به گونهاي فنيتر بيان ميدارد. ابوذر، سلمان، زينب، حسين و علي مورد اشاره شريعتي بسيار جذاب و براي چمران دلانگيزتر مينمود.
در نهايت اينکه دکتر چمران را نميتوان در چارچوبهاي تحليلي رايج تفسير کرد و قالبهاي سياسي موجود، لباسهايي بس تنگ بر قامت ايشان است. شايد در صورت ادامه حيات آنگاه که آرمانهايش را در عالم واقع فراموش شده ميديد، آنگونه که سنت آرمانگرايان است، انزوا را پيشه ميکرد و تحقق واقعي آرمانها را در درون ميجست، چرا که به قول ملکالشعراي بهار «مملکت تنگ بود و مرد بزرگ».
چمران آنگونه که خود بيان ميکند، بايستي مس وجود خود را فراموش ميکرد تا به ياري کيمياي عشق، لقاي معشوق ميسر گردد و به درستي که او کيمياي عشق يافت و زر شد:
دست از مس وجود چو مردان ره بشوي تا کيمياي عشق بيابي و زر شوي
خواهشمند است از دوستانی که دست به انتقاد می زنند کمی از انصاف و وجدانشان کمک گرفته ومطالبی بنویسند